جغرافیای یمن در شمال غرب اقیانوس هند، شمال خلیج عدن و دریای عرب و در نقطه اتصال تنگه راهبردی بابالمندب به دریای سرخ، این سرزمین را به یکی از گلوگاههای اصلی نظام تجارت و امنیت دریایی جهان بدل ساخته است. همجواری با مسیر منتهی به کانال سوئز و دریای مدیترانه، در کنار فقدان تاریخی یک قدرت مرکزی نیرومند و یکپارچه، یمن را به جغرافیایی مستعد رقابت، مداخله و منازعه تبدیل کرده است. از این منظر، تحولات یمن نه صرفاً برآمده از پویاییهای داخلی، بلکه محصول برهمکنش ساختاری میان سطوح داخلی، منطقهای و بینالمللی است. اهمیتیابی مجدد اقیانوس هند در چارچوب رقابت قدرتهای بزرگ، تشدید رقابتهای منطقهای در غرب آسیا و شمال آفریقا، و بازگشت دالانهای تجارت دریایی به کانون محاسبات ژئوپلیتیکی، جایگاه یمن را در نظم در حال گذار بینالمللی برجستهتر ساخته است. در چنین فضایی، یمن به عرصهای چندلایه از تضارب منافع بدل شده که در آن کنشگران متعدد، با سطوح متفاوتی از قدرت و مشروعیت، درگیر رقابتی پیچیده و سیال هستند. کنشگری در این محیط مستلزم برخورداری از مشروعیت، توان محاسبات راهبردی، انعطافپذیری ائتلافی و سرعت تصمیمگیری متناسب با تمپوی تحولات است. در تحلیل چنین جغرافیایی این سؤال همیشه مطرح بوده است که چرا یمن همیشه محل رقابت است؟ و چرا هیچ نظمی در آن پایدار نیست?
جغرافیای راهبردی یمن از دیرباز بهشدت متأثر از تحولات محیط بینالمللی بوده و نیروهای سیاسی داخلی همواره در واکنش به این تحولات، الگوهای متفاوتی از شراکت و کنشگری راهبردی را برگزیدهاند. قدرتهای فرامنطقهای و منطقهای نیز، متناسب با منافع خود، یا بهدنبال کنترل مستقیم سرزمینی در این جغرافیا بودهاند یا از طریق همکاری با قبایل و گروههای سیاسی داخلی، کوشیدهاند از موقعیت راهبردی یمن بهرهمند شوند. از این رو، کنترل یا بهرهگیری از سرپلهای جغرافیایی محدودی چون یمن، همواره یکی از پیششرطهای کنشگری مؤثر در منطقه غرب آسیا و شمال آفریقا محسوب شده است. در بخش بعدی توضیح داده خواهد شد که چگونه در بستر تاریخ نوعی از سیالیت در باب کنشگران و منافع آنان در این جغرافیا وجود داشته است.
سیالیت کنشگران و منافع در بستر تاریخی
تأثیرپذیری یمن از کنشگران ساختاری در عصر استعمار و پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، اشکال عینیتری به خود گرفت. بریتانیا در قرن نوزدهم با درک اهمیت یمن در حفاظت از مسیرهای دریایی منتهی به هند، از سال ۱۸۳۹ کنترل جنوب یمن را در دست گرفت. پس از آن، در پی فروپاشی عثمانیها، در شمال یمن پادشاهی متوکلیان بهعنوان یک قدرت محلی برآمده از شیعیان زیدی تأسیس شد. بدینترتیب، یمن به جغرافیایی دو پاره بدل شد که در آن جنوب تحت سیطره یک قدرت جهانی و شمال در اختیار یک قدرت محلی متأثر از تحولات منطقهای قرار داشت. دوره دوم تأثیرگذاری محیط بینالمللی بر تحولات یمن را میتوان در بستر جنگ سرد جستوجو کرد. استقلال هند، خروج بریتانیا از شرق سوئز، گسترش موج جمهوریخواهی و پانعربیسم، و خلأ راهبردی ناشی از عقبنشینی قدرتهای غربی از خاورمیانه، زمینه را برای کنشگری فعال نظامیان در شمال و جریانهای مارکسیستی-پانعربیستی نزدیک به مصر ناصری در جنوب فراهم ساخت. در این دوره، یمن به صحنه رقابت عربستان سعودی و مصر ــ در چارچوب بزرگتر منافع دو ابرقدرت ــ تبدیل شد و در نتیجه این رقابت، بار دیگر به دو واحد سیاسی شمالی و جنوبی تقسیم گردید.
پایان جنگ سرد، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و افول نقش مصر بهعنوان پرچمدار پانعربیسم پس از تحولات منجر به توافق کمپ دیوید، موازنه قدرت را به نفع نیروهای شمالی تغییر داد و در نهایت به شکلگیری یمن متحد در سال ۱۹۹۰ انجامید. این دولت نوپا ابتدا با چالشهای جداییطلبانه اقوام جنوبی و سپس با منازعات مرزی با عربستان سعودی مواجه شد و سرانجام با امضای توافق مرزی سال ۲۰۰۰، به دورهای محدود از ثبات دست پیدا کرد. با این حال، تداوم پویاییهای ناامنساز داخلی و تشدید رقابتهای منطقهای، زمینهساز شکلگیری جنگ دیگری شد که نظم کنونی حاکم بر یمن از دل آن پدیدار گشت.
ویژگی متمایز نظم کنونی منطقهای و بینالمللی را میتوان در همزمانی و برهمکنش سطوح مختلف منافع، افزایش تمپوی تحولات و گسترش دامنه کنشگری بازیگران منطقهای جستوجو کرد. عصر حاضر، عصر تلاش قدرتهای منطقهای برای ارتقا به جایگاه قدرتهای میانی، در کنار تجدید آرایش قدرتهای بزرگ در نیمکره شرقی است. در چنین فضایی، کنشگری منطقهای نهتنها متأثر از بازآرایی قدرتهای جهانی است، بلکه خود بهعنوان عاملی اثرگذار در شکلدهی به این بازآرایی عمل میکند؛ امری که یمن را به یکی از کانونهای کلیدی این معادله پیچیده بدل ساخته است.
سطوح کنشگری در یمن امروزی
کنشگری در یمن نیازمند شناخت بافتار جغرافیایی-تاریخی است که یمن متحول امروزی در آن ایفای نقش میکند. این بافتار سه سطحی، الزامات کنشگری راهبردی خاصی مبتنی بر جغرافیای تاریخی را بر کنشگران تحمیل مینماید. در سطح جغرافیایی، یمن به صورت کلی با تمرکز بر سه نقطه جغرافیایی راهبردی ادراک شده است. جغرافیای شمال کوهستانی، که مشتمل بر صنعا، صعده و الحدیده به عنوان سه شهر اصلی است و اشراف جغرافیایی بر دریای سرخ داشته و هممرز با بخشی از جنوب عربستان است که اهالی آن نسب یمنی دارند؛ جغرافیای جنوب با تمرکز بر عدن و جزایر سوکوترا که نقطه ورودی تنگه بابالمندب است و همچون دروازهای برای ورود به دریای سرخ و مدیترانه تلقی میگردد؛ و جغرافیای شرق که پهنه سرزمینی وسیع، هممرزی با عربستان و عمان، منابع نفتی حضرموت و بندر مکلا را در خود جای داده است.
در سطح داخلی، کنشگری سیاسی در یمن را باید در بافتار اتحاد و ائتلاف گروههای سیاسی و قبیلهای مورد شناسایی قرار داد. نبود یک دولت مرکزی قدرتمند در یمن در دههها و قرنهای گذشته باعث شده است تا روابط سیاسی در بستر گروههای قومی و قبیلهای در یمن استوار شود. این بافتار باعث شده است تا شکلدهی به یک یمن متحد و یکپارچه و متمرکز بدون وجود بسترهای سیاسی و تاریخی لازم بلندمدت، امکان عملیاتی شدن نداشته باشد و محیط یمن، محیط رقابت سیاسی و سیادت باشد تا کنترل کامل سرزمینی.
در سطح منطقهای، یمن اکنون محل تلاقی منافع و رقابت قدرتهای بزرگ بویژه عربستان سعودی، امارات متحده عربی و رژیم صهیونیستی است، چنانکه از دیرباز محل تلاقی و صحنه چنین رقابتهایی بوده است. روزگاری عربستان سعودی و مصر چنین رقابتی را داشتند. دغدغههای دائمی ژئوپلیتیک، مرزی و امنیتی عربستان در دریای سرخ باعث شده است تا این دولت همیشه در تلاش برای ایفای نقش فعال در یمن باشد. این کنشگری مداخلهگرایانه باعث شده است تا محیط درگیری و منازعه دائمی میان دو طرف شکل گیرد. امارات متحده عربی در راستای سیاست کنترل سرپلهای دریایی در غرب آسیا و شمال آفریقا و توسعه ظرفیت و توان دریایی تجاری خود، کنترل بر جنوب یمن و عدن را کلید زد و توانست با شکلدهی به شورای انتقالی جنوبی تبدیل به یک کنشگر ذینفع در یمن شود. اکنون نیز به دنبال اتصال جنوب یمن به پروژه آمریکایی-صهیونیستی توافق ابراهیم و جهت مشروعیتسازی بینالمللی و اتصال آن به منافع رژیم صهیونیستی و ایالات متحده است. در شمال نیز قدرت بار دیگر به نیروی سنتی و ریشه دار شمالی، یعنی شیعیان زیدی رسیده است و دولت انصارالله در شمال استقرار دارد. عربستان نیز پس از سالها جنگ با صنعا به نوعی توافق آتشبس با این دولت دست یافته است و با دولت مورد حمایت خود در تلاش برای سهم در آینده جغرافیای جنوب یمن است. در چنین شرایطی رژیم صهیونیستی نیز در تلاش است تا با حضور مؤثر و همراهی با امارات متحده عربی در ساخت و تجهیز پایگاههای نظامی در جنوب و جزایر جنوبی یمن هم تبدیل به کنشگری فعال در تنگه بابالمندب و دریای سرخ در جهت دفاع از منافع اقتصادی خود بخصوص در ایلات شود، هم سهم خود را در دریای سرخ افزایش دهد، هم بر نیروهای انصارالله در شمال اشراف اطلاعاتی و امنیتی داشته باشد.
در سطح قدرتهای بزرگ نیز یمن در سیاست کلان هندوپاسیفیک ایالات متحده به عنوان یکی از نقاط کلیدی و گلوگاههای این راهبرد مدنظر بوده است. امنیت دریایی مسیرهای مواصلاتی در محدوده هندوپاسیفیک برای آمریکاییها و چینیها حائز اهمیت فراوان است. آمریکاییها سرمایهگذاری امنیتی خود در این منطقه را با نوعی برونسپاری به شرکای امنیتی خود یعنی رژیم صهیونیستی، عربستان سعودی و امارات متحده عربی پیگیری میکنند و در صورتی که تهدیدی مستقیم علیه منافع امنیتی و اقتصادی آنان در این جغرافیا ایجاد شود ناوگان دریایی و هوایی آنان به صورت مستقیم به ایفای نقش در منطقه میپردازد. چینیها نیز در حال سرمایهگذاری اقتصادی و امنیتی در غرب تنگه بابالمندب یعنی قاره آفریقا هستند و با توجه به اینکه قصد درگیری مستقیم امنیتی در تحولات این منطقه را ندارند تاکنون حضوری جدی در تحولات یمن نداشتهاند.
الگوها و محدودیتهای کنشگری در یمن
یمن تنها یک پرونده امنیتی برای کنشگران ذینفع در آن نیست، بلکه گرهی است که چند پرونده در آن به یکدیگر میرسند. ازاینروست که جنس کنشگری در آن بازی با حاصل جمع صفر است. در حال حاضر پروندههای امنیت انرژی، امنیت دریایی، رقابت منطقهای و نظم هندوپاسیفیک چهار پرونده مهم و کنشساز در یمن است که توسط کنشگران منطقهای و بینالمللی پیگیری میشوند. این پروندهها دارای منطقهای پیشبرنده متفاوتی با یکدیگر هستند و منافع در این پروندهها متفاوت از یکدیگر تعریف میشوند. بههمینخاطر است که کنشگران پیشبرنده این پروندهها در تصادم با یکدیگر در موضع رقابت قرار میگیرند و جغرافیای یمن را تبدیل به محیط منازعه میکنند. این مسئله باعث شده است تا در منطق امنیتی جغرافیای یمن، مشکله و چالش اصلی، نه صرفا فقدان نظم، بلکه ناتوانی ساختاری کنشگران کلیدی در تولید نظمی فراگیر و پایدار باشد.
در سطح داخلی جز مناطق شمالی که به صورت سنتی قدرت در اختیار شیعیان زیدی قرار داشته است و سبک زندگی، ویژگیهای جغرافیای طبیعی و سابقه حکمرانی متفاوتی را نسبت به سایز نقاط یمن داراست، سازوکار قبیلهای و خودمختار در این مناطق شرایط را برای شکلدهی به یک واحد سیاسی متمرکز و یکپارچه را پیچیده کرده است. در حقیقت در سطح داخلی، در یمن نه تنها اجماعی برای شکلدهی به یک سازه سیاسی متحد وجود ندارد بلکه اهداف و الگوهای اتحاد و ائتلاف در شمال و جنوب نیز عموما متفاوت بوده و چشمانداز اتحاد بلندمدت در این جغرافیا بسیار دور به نظر میرسد.
در سطح منطقهای، عربستانیها به دلیل هممرزی با یمن و وجود اختلافات مرزی دیرینه میان دو کشور، الگوی کنشگری امنیت محور واقعگرایانه را پیگیری میکنند. مهمترین عامل محدودکننده این الگو، کنشگری مبتنی بر حاصل جمع صفر، ادراک از یمن به مثابه عامل محدودیت توان راهبردی عربستان و پیگیری سیاست یمن ضعیف در جهت منافع راهبردی عربستان است. اماراتیها با پیگیری الگوی ژئواکونومیک-دریامحور در یمن با توجه به عدم وجود پیشینه کنشگری و ایفای نقش در این جغرافیا در تلاش برای خرید وفاداری در ازای تأمین مالی هستند که این سیاست محدودیتهایی از جمله سیالیت وفاداری و شکنندگی اتحاد را ایجاد کرده است و هر تکانه سیاسی یا اقتصادی میتواند این وفاداری را از بین ببرد. همچنین اماراتیها در تلاش برای کشاندن پای رژیم صهیونیستی در یمن نیز هستند که این موضوع به صورت مستقیم عامل حساسیتزا برای دیگر کنشگران نیز قلمداد میگردد.
در سطح بینالمللی نیز سیاست برونسپاری امنیتی آمریکاییها با هدف حفاظت از نظم دریایی مطلوب خود در راهبرد کلان دریایی هندوپاسیفیک به دلیل عدم همسویی مواضع و منافع دولتهای شریک آمریکا در منطقه عملا نتیجه مطلوبی نداشته است. البته ایالات متحده و رژیم صهیونیستی در تلاش هستند تا ذیل راهبرد توافق ابراهیم نوعی منطق و مفاهمه مشترک میان شرکای راهبردی خود در منطقه ایجاد کنند که تاکنون میزان موفقیت آن در منطقه نیز در هالهای از ابهام قرار داشته است. آزمون این ایده در یمن نیازمند شکلدهی به یک واحد سیاسی موردتأیید عربستان سعودی، امارات متحده عربی و رژیم صهیونیستی در جنوب یمن است که مشروعیت داخلی لازم را در میان قبایل و گروههای سیاسی داشته باشد و اراده کافی در این زمینه جهت رویارویی با شمال جهت پیگیری توافق ابراهیم را نیز در اختیار داشته باشد.
در طول قرنها، به هر میزانی که اهمیت ژئوپلیتیکی یمن افزایش یافته است، به همان میزان شکاف میان موقعیت جغرافیایی و ظرفیت کنشگری مستقل داخلی آن نیز عمیقتر شده است. این الگوی تاریخی شامل مداخله بیرونی، ائتلافهای مقطعی داخلی و فروپاشی نظم ایجاد شده در دورههای مختلف زمانی، با بازیگران متفاوت اما منطق مشابه بازتولید شده است. کنشگری فعالانه، پویا و اثرگذار در یمن نیازمند ادراک این موضوع است که یمن تنها میدان رقابت نیست، بلکه فضایی است که رقابتها در آن بازتعریف میشوند. یمن نه صرفا پذیرنده رقابتهای منطقهای و جهانی، بلکه یکی از فضاهایی است که در آن رقابتها بازتعریف میشوند. نظم کنونی حاکم بر یمن نه یک نظم تثبیتشده بلکه برساختهای موقت از موازنهای شکننده میان سه سطح قوای بینالمللی، منطقهای و داخلی است.
در چنین شرایطی یک یمن از هم گسیخته تأمینکننده منافع بلندمدت امنیتی منطقهای و بینالمللی نخواهد بود و یمن را تبدیل به زمین منازعه دائمی و رویارویی ژئوپلیتیک در همه سطوح خواهد کرد. با توجه به اینکه ساختار و سازوکارهای داخلی یمن نیز یکپارچگی سیاسی را در این جغرافیا، شکننده و ضعیف میسازند، رسیدن به الگوی سیاسی و حکمرانی مبتنی بر یکپارچگی ملی در کنار امکان تحقق حکمرانی محلی در قالب فدرالیسم میتواند الگویی محل مداقه باشد.
مجید مختاری کارشناس مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی
(مسئولیت محتوای مطالب برعهده نویسندگان است و بیانگر دیدگاههای مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی نیست)