گاهی برای فهم یک دوره تاریخی، لازم نیست از نظریههای بزرگ آغاز کنیم؛ کافی است به شخصیتهایی نگاه کنیم که فرهنگها برای توضیح انسان ساختهاند. ادبیات و فرهنگ عامه، اغلب پیش از علوم سیاسی، اضطرابهای پنهان یک جامعه را میشناسند و برای آنها چهره میسازند. در هند، تعبیر «ناراض فوفا»[1] چنین ظرفیتی پیدا کرده است؛ در روسیه، «ابلاموف»[2] به نماد رخوت و ناتوانی در ورود به جهان تازه بدل شده و در ایران، «دایی جان ناپلئون» تصویری ماندگار از ذهنی ساخته است که برای فهم جهانی پیچیده، همواره در جستوجوی علت پنهان و دستی پشت پرده است. این سه شخصیت را نمیتوان معادل یکدیگر دانست؛ اما میتوان آنها را سه شیوه متفاوت برای مواجهه انسان با جهانی دانست که دیگر مطابق انتظار او پیش نمیرود.
نخستوزیر نارندرا مودی در سخنان خود در سپتامبر ۲۰۲۶ از تعبیر «ناراض فوفا» استفاده کرد؛ اصطلاحی برگرفته از فرهنگ خانوادگی هند برای اشاره به خویشاوندی که در یک جمع، حتی هنگامیکه همه چیز به ظاهر خوب پیش میرود، باز هم دلیلی برای دلخوری و ایراد گرفتن پیدا میکند. مودی این تعبیر را به شکلی طنزآمیز وارد زبان سیاسی کرد. اهمیت این استعاره، بیش از معنای لفظی آن، در تصویری است که از یک ذهنیت ارائه میدهد: ذهنیتی که تغییر را نه لزوماً از منظر امکانهای تازه، بلکه از دریچه فاصله آن با انتظارات پیشین میسنجد. «ناراض فوفا» در این خوانش، انسانی است که جهان تازه را با معیارهای جهان آشنا اندازه میگیرد؛ و هرچه فاصله بیشتر شود، نارضایتی نیز بیشتر میشود.
در روسیه، یک قرن پیشتر، ایوان گنچاروف[3] شخصیت دیگری را آفرید که از جهتی دیگر به مسئله تغییر پاسخ میداد: «ابلاموف». «ابلاموف» با جهان جدید وارد ستیز نمیشود؛ او حتی الزاماً آن را انکار نمیکند. مسئله این است که توان برخاستن و حرکت کردن به سوی آن را ندارد. جهان در حال تغییر است، اما او در جای خود باقی مانده است. از همین شخصیت، مفهوم «ابلاموفیسم»[4] شکل گرفت؛ مفهومیکه به رخوت، تعلل و ناتوانی در تبدیل آگاهی به کنش اشاره میکند. اگر «ناراض فوفا» با جهان جدید مجادله میکند، ابلاموف در برابر آن مکث میکند؛ یکی اعتراض میکند و دیگری از حرکت بازمیماند.
در ایران، «دایی جان ناپلئون» صورت دیگری از همین مواجهه را به نمایش میگذارد. او نیز با جهانی روبهروست که بیش از اندازه پیچیده شده است، اما ذهن او برای تحمل این پیچیدگی، به دنبال یک روایت سادهتر میگردد: دستی پنهان، نقشهای از پیش طراحیشده و عاملی که باید پشت هر اتفاق پیدا شود. جهان تصادفی و چندلایه برای او دشوارتر از جهانی است که در آن بتوان برای هر واقعه یک عامل مشخص یافت. از این منظر، دایی جان فقط یک شخصیت طنزآمیز نیست؛ او استعارهای ادبی از نیاز روان انسان به تبدیل پیچیدگی به روایت، و ابهام به علت است.
اگر این سه شخصیت را کنار یکدیگر بگذاریم، با سه واکنش متفاوت به بیثباتی مواجه میشویم: ناراض فوفا میپرسد چرا جهان دیگر مطابق انتظار من نیست؛ ابلاموف میپرسد چرا باید خودم را با این جهان تازه تطبیق دهم؛ و دایی جان میپرسد چه کسی پشت این تغییر قرار دارد. یکی به نارضایتی پناه میبرد، دیگری به انفعال و سومیبه تفسیر بیش از اندازه. سه شخصیت، سه واکنش روانشناختی به یک تجربه مشترک: از دست رفتن قطعیت.
اما اهمیت این سه استعاره زمانی آشکارتر میشود که از ادبیات به سیاست جهانی حرکت کنیم. جهان امروز در یکی از همان لحظات تاریخی قرار دارد که مرز میان گذشته و آینده دیگر روشن نیست. نظم قدیم هنوز کاملاً از میان نرفته، اما دیگر نمیتواند همه واقعیتهای جهان جدید را توضیح دهد؛ در مقابل، نظم جدید در حال شکلگیری است، اما هنوز ساختار، قواعد و حتی زبان نهایی خود را پیدا نکرده است. ما در فاصله میان دو وضعیت ایستادهایم؛ در همان فضایی که آنتونیو گرامشی از آن با مفهوم «میاندوره»[5] یاد میکند: زمانی که نظم پیشین رو به افول است و نظم تازه هنوز نتوانسته جای آن را بهطور کامل بگیرد.
در چنین فاصلهای، آنچه بیش از همه آسیب میبیند، کلیشهها هستند. کلیشه زمانی کارآمد است که جهان قابل پیشبینی باشد؛ هنگامیکه دوست و رقیب، مرکز و پیرامون، شمال و جنوب، قدرت و وابستگی، و حتی جنگ و صلح مرزهای روشنتری داشته باشند. اما در جهانی که قدرت در حال توزیع مجدد است، فناوری مرزهای سنتی قدرت را جابهجا کرده، جنوب جهانی صدای مستقلتری پیدا کرده و ترتیبات اقتصادی و امنیتی چندلایهتر شدهاند، کلیشهها دیگر به اندازه گذشته توضیحدهنده نیستند.
شاید مسئله امروز این نیست که کدام نظم جایگزین نظم پیشین خواهد شد؛ مسئله مهمتر این است که آیا اساساً باید انتظار یک نظم واحد و منسجم را داشته باشیم. جهان جدید ممکن است نه یک هرم تازه، بلکه شبکهای از قدرتها، منافع، نهادها و ترتیبات همپوشان باشد؛ جهانی که در آن یک کشور میتواند در یک موضوع شریک، در موضوعی دیگر رقیب و در موضوعی سوم، حتی همکار ضروری باشد. همین واقعیت است که سیاست خارجی را از منطق ساده «دوست و دشمن» دور میکند و به سمت مدیریت همزمان تفاوت و همکاری میبرد.
اینجاست که سخن اس. جیشنکار[6] درباره دیپلماسی معنای عمیقتری پیدا میکند. او در توضیح سیاست خارجی هند بر این نکته تأکید کرده است که دیپلماسی در نهایت یک «تمرین ظرافت»[7] است. این تعبیر، در ظاهر ساده، در جهان امروز معنایی راهبردی دارد. ظرافت، نقطه مقابل کلیشه است. کلیشه جهان را ساده میکند تا بتوان درباره آن سریع قضاوت کرد؛ دیپلماسی جهان را دقیق میبیند تا بتوان با آن کار کرد.
در جهانی که نظم در حال گذار است، دیپلماسی بیش از گذشته به توانایی دیدن همزمان چند حقیقت نیاز دارد. ممکن است میان دو کشور اختلاف جدی وجود داشته باشد، اما همکاری آنها همچنان ضروری باشد. ممکن است یک کشور رقیب باشد، اما در یک موضوع مشخص شریک باشد. ممکن است یک بحران امنیتی، همزمان ابعاد اقتصادی، انسانی و تمدنی داشته باشد. و ممکن است هیچیک از بازیگران، به تنهایی قادر به حل مسئله نباشند. اینجا دیگر پاسخهای مطلق کارایی خود را از دست میدهند.
از همین زاویه، میتوان ناراض فوفا، ابلاموف و دایی جان ناپلئون را سه استعاره برای سه وسوسه سیاسی نیز دانست: وسوسه نارضایتی از جهانی که دیگر مطابق گذشته نیست؛ وسوسه انفعال در برابر جهانی که تغییر آن اجتنابناپذیر است؛ و وسوسه یافتن یک توضیح ساده برای پیچیدگیهایی که ساده نیستند. سیاست بینالملل امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند فاصله گرفتن از هر سه است.
شاید گرامشی برای زمانه ما همچنان مهم است، اما نه فقط به دلیل تصویر «هیولاها». اهمیت او در فهم لحظهای است که در آن، قدیم هنوز کاملاً نرفته و جدید هنوز کاملاً نیامده است. در چنین لحظهای، اضطراب افزایش مییابد، روایتهای ساده جذابتر میشوند و میل به بازگشت به قطعیتهای گذشته شدت میگیرد. اما تاریخ معمولاً در چنین لحظاتی نه به عقب بازمیگردد و نه فوراً به یک نظم تازه و کامل میرسد؛ بلکه برای مدتی طولانی در وضعیتی سیال باقی میماند.
از این منظر، شاید مهمترین وظیفه دیپلماسی در عصر جدید، پیشبینی دقیق آینده نباشد؛ بلکه توانایی زیستن و عمل کردن در میان عدم قطعیت باشد. دیپلماسی باید بتواند بدون افتادن در دام نوستالژی، تغییر را بفهمد؛ بدون تسلیم شدن در برابر تغییر، با آن حرکت کند؛ و بدون تقلیل پیچیدگی به توطئه، برای آن روایت و راهحل پیدا کند.
در نهایت، سه شخصیت ادبی و فرهنگی ما یک پرسش مشترک پیش روی ما میگذارند: وقتی جهان دیگر شبیه تصویری نیست که از آن در ذهن ساختهایم، چه میکنیم؟ ناراض فوفا شکایت میکند؛ ابلاموف درنگ میکند؛ دایی جان برای آن توضیحی پنهان پیدا میکند. اما دیپلماسی راه دیگری پیشنهاد میکند: دیدن، شنیدن، تمایز گذاشتن و مذاکره کردن.
شاید به همین دلیل است که در جهان پس از کلیشهها، «ظرافت» دیگر یک فضیلت جانبی برای دیپلمات نیست؛ یک ضرورت است. زیرا جهان آینده احتمالاً نه با پاسخهای ساده، بلکه با توانایی تشخیص تفاوتهای ظریف اداره خواهد شد.
و شاید معنای عمیقتر دیپلماسی همین باشد: هنر فهمیدن جهانی که هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده است.
امید بابلیان، نماینده مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی در هند
(مسئولیت محتوای مطالب برعهده نویسندگان است و بیانگر دیدگاههای مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی نیست)
[1] Naraz Fufa
[2] Oblomov
[3] Ivan Goncharov
[4] Oblomovism
[5] Interregnum
[6] S. Jaishankar (وزیر امورخارجه هند)
[7] Exercise in Nuance