جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران که در فوریه ۲۰۲۶ با حملات مشترک آمریکا و اسرائیل علیه مراکز سیاسی و نظامی ایران آغاز شد، نتایج آن از همان ابتدا با محاسبات راهبردی واشنگتن فاصلهای عمیق داشت. آنچه کاخ سفید بهعنوان یک «عملیات محدود» برای «مجبورسازی» ایران به عقبنشینی طراحی کرده بود، به جنگی تمامعیار منطقهای تبدیل شد که بیش از ده کشور را درگیر خود ساخت و فارغ از آسیبها و ضرباتی که به ایران وارد شد، هزینههای مستقیم آن به صدها میلیارد دلار رسید. نکتهای که این جنگ را از منظر ژئوپلیتیکی حائز اهمیت میسازد، نه صرفاً ابعاد نظامی آن، بلکه پیامدهای ساختاری آن برای نظام بینالملل و جایگاه آمریکا در آن است. همانگونه که تحلیلگران متعددی اذعان داشتهاند، این جنگ «هیچ برندهای نداشت؛ آمریکا بزرگترین بازنده، اسرائیل شکست خورده و ایران پیروزی راهبردی» را تجربه کرد.
گذار از جنگ: تبعات راهبردی برای آمریکا
شکست در نیل به اهداف راهبردی
گذار از جنگ برای آمریکا نخست با واقعیت تلخ شکست در دستیابی به اهداف اعلامشده همراه بود. هدف اصلی واشنگتن سرنگونی نظام جمهوری اسلامی ایران یا دستکم وادار کردن آن به تسلیم کامل نهتنها محقق نشد، بلکه ایران پس از ماهها درگیری همچنان «پایدار و مستحکم» باقیماند و توان دفاعی آن «از بین نرفت». بهعبارتدیگر، محاسبه اشتباه آمریکا در خصوص «تابآوری ایران و اراده مقاومت آن» و «برآورد بیش ازحد از توان نظامی خود»، کاخ سفید را در موقعیتی قرار داد که نه توان پایان دادن به جنگ را داشت و نه میتوانست از آن بهعنوان پیروز خارج شود. این وضعیت، آمریکا را در «دوراهی بغرنج» قرار داد: ادامه جنگ به معنای تشدید هزینهها و عقبنشینی بهمعنای پذیرش شکستی راهبردی. ایالات متحده به هیچ یک از اهداف اولیه اعلامی خود نرسید. اهداف اعلامی ترامپ اعم از تسلیم محض ایران، از بین بردن توان نظامی، نابودی برنامه هستهای، نابودی توان ایران و ... هیچکدام محقق نشد.
هزینههای اقتصادی سرسامآور
هزینههای اقتصادی جنگ برای آمریکا فراتر از هر برآورد اولیهای بود. بر اساس گزارشهای متعدد، هزینه شش روز نخست جنگ به تنهایی از 11.3 میلیارد دلار فراتر رفت. برآوردهای مستقل هزینه کل جنگ را تا ۲۰۰ میلیارد دلار تخمین زدهاند. با اینحال، آنچه این جنگ را از حیث اقتصادی برای آمریکا فاجعهبار ساخت، هزینههای غیرمستقیم آن بود. بسته شدن تنگه هرمز که ایران در ژوئن ۲۰۲۶ عملاً آن را به اجرا گذاشت، قیمت جهانی انرژی را بهطرز چشمگیری افزایش داد و تورم را در اقتصاد آمریکا تشدید نمود. بنزین در آمریکا حدود ۵۰ درصد نسبت به پیش از جنگ گرانتر شد و فشار اقتصادی بر خانوارهای آمریکایی را بهحدی افزایش داد که ۸۶ درصد از آمریکاییها جنگ را برای «هزینههای زندگی» خود منفی ارزیابی کردند.
بحران مشروعیت و افول اعتبار بینالمللی
جنگ ایران و آمریکا، مشروعیت بینالمللی آمریکا را نیز به چالش جدی کشاند. این جنگ «بدون بحث عمومی، بدون رأی در کنگره، بدون همکاری با متحدان بهجز اسرائیل و ظاهراً بدون هیچ نگرانی از پیامدها» بهراه افتاد. رفتار یکجانبهگرایانه واشنگتن، حتی متحدان سنتی آن را نیز به بازنگری در روابط خود با آمریکا واداشت. همانگونه که «آمریکا امیدوار بود مدیریت بحران را به شرکای منطقهای و متحدان خود برونسپاری کند؛ اما مشکل اینجاست که این راهبرد، فاقد یک برنامه اجرایی منسجم و منظم است. در نتیجه، «پلیس جهان غرب» دیگر در پُست خود حاضر نبود و متحدان بهناچار بهدنبال راههای دیگری برای حفظ نظم منطقهای گشتند.
بحرانهای پیشروی آمریکا در دوره پساجنگ
بحران نظامی: فرسایش قوای مسلح
یکی از جدیترین بحرانهایی که آمریکا در دوره پساجنگ با آن مواجه است، فرسایش جدی زرادخانه نظامی آن است. بر اساس گزارش CSIS (مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی) آمریکا حداقل به سه سال زمان نیاز دارد تا ذخایر مهمات و تسلیحات راهبردی خود را که در جنگ ایران بهشدت کاهش یافته است، جبران کند. این دوره «آسیبپذیری» چندینساله، توان نظامی آمریکا را برای هرگونه مداخله بالقوه در آینده بهویژه در قبال رقبای راهبردی مانند چین بهطور جدی محدود خواهد کرد. جنگ ایران همچنین «دو ستون اصلی قدرت فراقارهای آمریکا، پایگاههای نظامی در سراسر جهان و مهمات هدایتشونده دقیق چندین میلیوندلاری را همزمان به لرزه درآورد». برای کشوری با وسعت ایران، هرگونه اشغال نظامی مستلزم گسیل بخش قابلتوجهی از توان نظامی آمریکا بود. توانی که واشنگتن در حال حاضر از آن بیبهره است.
بحران سیاسی داخلی
جنگ ایران نهتنها در عرصه بینالمللی، بلکه در عرصه داخلی آمریکا نیز بحرانی عمیق ایجاد کرده است. نظرسنجیها نشان میدهد که ۵۸ درصد از رأیدهندگان ثبتنامشده، تصمیم آمریکا برای حمله به ایران در فوریه ۲۰۲۶ را «اشتباه» ارزیابی کردهاند و ۸۷ درصد معتقدند «اجتناب از درگیری نظامی طولانیمدت با ایران» حیاتی است. شکاف سیاسی میان جمهوریخواهان و دموکراتها نیز بر سر مسئله جنگ، عمیقتر از هر زمان دیگری شده است. جمهوریخواهان که در آستانه انتخابات میاندورهای قرار دارند، خود را در تنگنایی میبینند: از یکسو نمیتوانند از رئیسجمهور جنگطلب فاصله بگیرند و از سویدیگر، پایگاه رأیدهندگان آنها بهشدت مخالف ادامه جنگ است. اقتصاددانان و تحلیلگران سیاسی معتقدند که ادامه جنگ و افزایش قیمت بنزین، میتواند «موقعیت سیاسی رئیسجمهور را بهشدت تضعیف کرده و شانس جمهوریخواهان را در انتخابات میاندورهای به مخاطره اندازد»
حملات علیه ایران، آمریکا را به افول نزدیکتر کرده است
شواهد متقن نشان میدهد که حملات آمریکا علیه ایران، نهتنها آمریکا را به افول نزدیکتر کرده، بلکه این افول را با شتابی بیسابقه به پیش برده است.
آمریکا بهعنوان «بزرگترین بازنده»
اتفاق نظر گستردهای در میان تحلیلگران بینالمللی وجود دارد که آمریکا «بزرگترین بازنده» این جنگ بوده است. فیلیپ اوبراین، استاد دانشگاه سنتاندروز، بهصراحت اعلام کرده که «آمریکا بهاحتمال زیاد بزرگترین بازنده این جنگ است» این ارزیابی نه از سرِ خوشبینی، بلکه مبتنی بر واقعیتهای ملموسی است: «آمریکا هیچیک از اهداف راهبردی خود را محقق نکرده، هزینههای گزافی متحمل شده، متحدان خود را از دست داده و در موقعیتی بسیار ضعیفتر از پیش از جنگ قرار گرفته است»
«نقطه عطف افول امپراتوری آمریکا»
بسیاری از صاحبنظران، جنگ ایران را «نقطه عطف» در روند افول امپراتوری آمریکا قلمداد کردهاند.
نیویورک تایمز در تحلیلی صریح نوشت که «حمله آمریکا و اسرائیل علیه ایران، فراتر از یک ایده بد بود این اقدام به نقطه عطفی در افول امپراتوری آمریکا تبدیل شده است.
گرگ سیمونز، استاد دانشگاه دافیل، با اشاره به این وضعیت تأکید کرده است که «آمریکا امپراتوری در حال زوال است که توان نظامیاش در حال فروریختن است و اگر به جنگ بزرگتری کشیده شود، فقط فروپاشی
صلح آمریکایی» را شتاب خواهد بخشید».»
ایران بهعنوان برنده راهبردی
شاید تلخترین واقعیت برای کاخ سفید این باشد که ایران، علیرغم تحمل خسارتهای سنگین، از این جنگ بهعنوان یک قدرت منطقهای برجستهتر خارج شده است. «حتی ایرانِ مورد حمله واقع شده نیز اکنون به یک بازیگر ژئوپلیتیک مهم تبدیل شده است که بهزودی منافع مالی جدیدی را درو خواهد کرد.
کنترل ایران بر تنگه هرمز که آمریکا بهدنبال پایان دادن به آن بود نهتنها از بین نرفت، بلکه ایران توانست در مذاکرات پساجنگ، امتیازات چشمگیری از جمله «عادیسازی روابط اقتصادی، لغو تحریمها و آزادسازی داراییهای بلوکهشده» را کسب کند.
نشریه «گاردین» در این زمینه نوشت که «ایران هیچ امتیاز ماهوی نداد، درحالیکه رئیسجمهور آمریکا پس از تهدیدهای بینتیجه، نخستین کسی بود که عقبنشینی کرد، این برای آمریکا یک شکست راهبردی بزرگ است. یکی دیگر از مواردی که میشود به عنوان برنده راهبردی ایران به آن اشاره کرد، تفاهمنامه است که میتوان آن را به عنوان سندی از موفقیت ایران در تحمیل خواستههایش اذعان کرد.
نتیجهگیری
گذار از جنگ برای آمریکا، گذاری از هژمونی به افول بوده است. حملات علیه ایران، بهجای تثبیت سلطه آمریکا بر خاورمیانه و مهار قدرت منطقهای ایران، عملاً «نظام سلطه نیمقرنی آمریکا در منطقه خلیجفارس را بهطور کامل متزلزل ساخت». آمریکا اکنون با مجموعهای از بحرانهای بههمپیوسته روبهرو است: بحران نظامیبهدلیل فرسایش زرادخانههای راهبردی، بحران اقتصادی ناشی از هزینههای سرسامآور جنگ و افزایش تورم، بحران سیاسی ناشی از شکافهای داخلی و کاهش محبوبیت دولت و بحران مشروعیت ناشی از یکجانبهگرایی و از دسترفتن اعتماد متحدان افول آمریکا البته پدیدهای یکشبه نبوده و ریشههای آن به دههها پیش بازمیگردد؛ آنچه جنگ ایران رقم زد، «شتاببخشی به روند تحولات جهانی و آشکارسازی حقایقی بود که پیشتر در پسپرده قرار داشتند در دوره پساجنگ، نظم بینالملل بهسمت «جهانی چندقطبی» پیش میرود که در آن متحدان سنتی آمریکا بهجای اتکای صرف به واشنگتن، بهدنبال «پوشش ریسک» و تنوعبخشی به روابط خارجی خود هستند». بهعبارتدیگر، جنگ ایران و آمریکا نه فقط یک درگیری نظامی، بلکه «آغاز پایان توهم هژمونی تکقطبی آمریکا» بوده است. آنچه در خلیجفارس روی داد، در واقع «پیشنمایشی از افول یک امپراتوری» بود که درسهای آن برای دهههای آینده نظام بینالملل، عبرتآموز خواهد بود.
کیمیا تخت روانچی، تحلیلگر سیاسی
(مسئولیت محتوای مطالب برعهده نویسندگان است و بیانگر دیدگاههای مرکز مطالعات سیاسی و بینالمللی نیست)