آمریکا هزینه افول خود را می‌پردازد (چگونه تلاش واشنگتن برای حفظ هژمونی، به فرسایش آن کمک می‌کند؟)

چگونه تلاش واشنگتن برای حفظ هژمونی، به فرسایش آن کمک می‌کند؟
۲۳ شهریور ۱۴۰۵
مجید مختاری

در اساطیر یونانی، شاه میداس از خدایان خواست که هرچه را لمس می‌کند به طلا تبدیل شود. آرزوی او در ابتدا تجسم قدرت بود: هر لمس، ارزشمندتر از قبل؛ هرچه بیشتر لمس می‌کرد، ثروتمندتر می‌شد. اما همین موهبت، به‌تدریج به نفرین او تبدیل شد. غذا، آب و هرآنچه برای ادامه زندگی به آن نیاز داشت، با لمس او به طلا تبدیل می‌شد. میداس در نهایت قربانی همان قدرتی شد که برای افزایش قدرت خود طلب کرده بود. شاید این تمثیل، تصویری مناسب از وضعیت امروز ایالات متحده نیز ارائه کند؛ نه از این جهت که آمریکا در آستانه فروپاشی است، بلکه از این جهت که بخشی از ابزارهایی که زمانی منابع اصلی قدرت هژمونیک آمریکا بودند، در اثر استفاده فزاینده، به عواملی برای فرسایش همان قدرت تبدیل شده‌اند.

بحث درباره افول آمریکا معمولاً با یک تصویر آشنا آغاز می‌شود: چین در حال ظهور است، روسیه در حال بازگشت است، قدرت‌های نوظهور در حال تکوین و رشد، و نظم بین‌المللی از تک‌قطبی به سمت چندقطبی‌شدن حرکت می‌کند. در این روایت، افول آمریکا عمدتاً نتیجه ظهور رقبایی است که به تدریج فاصله خود را با واشنگتن کاهش می‌دهند. اما این روایت تنها نیمی از واقعیت را توضیح می‌دهد. مسئله مهم‌تر شاید این باشد که آمریکا نه فقط به دلیل قدرت‌یافتن دیگران، بلکه به دلیل نحوه استفاده از قدرت خود، در حال فرسایش بخش بزرگی از منابعی است که هژمونی آن بر آنها استوار شده است.

آمریکا کماکان دارنده بیشترین میزان از قدرت مادی در نظام بین‌الملل است. در حوزه نظامی، مالی، فناوری، اقتصادی و شبکه‌های ائتلافی، فاصله این کشور با بسیاری از رقبا همچنان قابل توجه است. تاکنون نیز ائتلافی مستحکم در مواجهه با آن شکل نگرفته است. بنابراین سخن گفتن از «سقوط آمریکا» به معنای فروپاشی قریب‌الوقوع قدرت آن ممکن است اغراق‌آمیز به‌نظر آید. مسئله، از دست رفتن ناگهانی قدرت نیست؛ بلکه کاهش تدریجی توانایی آمریکا برای تبدیل منابع قدرت خود به نتایج سیاسی پایدار است. پارادوکس اصلی اینجا خود را نشان می‌دهد: واشنگتن برای جلوگیری از افول هژمونی خود، بیش از گذشته از همان ابزارهایی استفاده می‌کند که زمانی بنیان قدرت آن بوده‌اند؛ اما استفاده فزاینده از این ابزارها، در برخی موارد، واکنش‌هایی ایجاد می‌کند که خود، عامل تضعیف هژمونی آمریکاست.

قدرت اقتصادی به تحریم تبدیل می‌شود؛ تحریم انگیزه برای کاهش وابستگی ایجاد می‌کند. قدرت مالی به ابزار فشار تبدیل می‌شود؛ فشار انگیزه برای ایجاد مسیرهای مالی جایگزین ایجاد می‌کند. برتری نظامی‌برای حفظ بازدارندگی و آستانگی به کار گرفته می‌شود؛ استفاده مکرر از زور، مقاومت و موازنه‌سازی را تقویت می‌کند. قدرت ائتلافی برای حفظ انسجام جهان غرب به کار می‌رود اما فشار بر متحدان می‌تواند آنان را به سمت استقلال راهبردی سوق دهد؛ و یکجانبه‌گرایی که قرار است آزادی عمل آمریکا را حفظ کند، ممکن است به تدریج مشروعیت رهبری آمریکا را کاهش دهد. به این ترتیب، مسئله فقط «افول قدرت آمریکا» نیست؛ بلکه مسئله، تبدیل تدریجی قدرت آمریکا به عاملی است که شرایط بازتولید آن قدرت را دشوارتر می‌کند. در حقیقت شیوه اعمال قدرت آمریکا تبدیل به عاملی برای تضعیف قدرت آمریکا شده است.

یکی از نخستین نشانه‌های این وضعیت، افول مشروعیت است. البته آمریکا منزوی نشده است. هنوز شبکه‌ای گسترده از متحدان و شرکای امنیتی دارد و در بسیاری از نهادهای بین‌المللی و شبکه‌های اقتصادی و مالی، نفوذی کم‌نظیر در اختیار آن است. اما انزوا تنها معیار سنجش جایگاه یک هژمون نیست. آمریکا ممکن است همچنان متحدان فراوانی داشته باشد، اما این به معنای آن نیست که همه آنها از رهبری آمریکا رضایت دارند یا آن را مشروع می‌دانند. تفاوت مهمی میان «تنها ماندن» و «نامحبوب شدن» وجود دارد.

مشکل امروز واشنگتن الزاماً این نیست که کشورهای بیشتری از آن فاصله گرفته‌اند؛ بلکه این است که در بخش‌هایی از جهان، قدرت آمریکا بیش از گذشته به‌عنوان قدرتی تحمیلی، گزینشی، بدون قید و بند و مبتنی بر اجبار دیده می‌شود. این تحول از آن جهت اهمیت دارد که هژمونی صرفاً بر توانایی تحمیل اراده استوار نیست (که جنگ علیه ایران نشان داد همین متغیر نیز با محدودیت‌های فراوانی روبروبست)، بلکه هژمونی زمانی پایدار است که دیگران، حتی اگر با هژمون موافق نباشند، نظم موجود و برساخته را تا حدی مشروع، قابل پیش‌بینی و قابل پذیرش بدانند.

هرچه فاصله میان قدرت و مشروعیت بیشتر شود، هزینه حفظ هژمونی نیز افزایش می‌یابد. هژمونی‌ای که زمانی از طریق رضایت نسبی و جذابیت نظم خود را بازتولید می‌کرد، ناچار می‌شود بیشتر به اجبار، فشار و تهدید متکی شود و هرچه اتکای آن به اجبار افزایش یابد، مشروعیت آن بیشتر فرسوده می‌شود. این همان چرخه‌ای است که می‌تواند به یکی از مهم‌ترین مشکلات ساختاری قدرت آمریکا تبدیل شود.

در کنار مشروعیت، مسئله دیگری نیز در حال ظهور است: کاهش «عقلانیت عملکردی» قدرت آمریکا. منظور از این مفهوم آن است که یک دولت تا چه اندازه می‌تواند میان اهداف، ابزارها و نتایج سیاست خارجی خود رابطه‌ای کارآمد و عقلانی برقرار کند. قدرت، زمانی معنا دارد که بتواند نتیجه تولید کند. اگر کشوری ابزارهای بسیار قدرتمندی در اختیار داشته باشد اما استفاده مکرر از آنها نتایجی کمتر از انتظار یا حتی معکوس ایجاد کند، مشکل دیگر صرفاً یک خطای موردی در سیاست خارجی نیست؛ بلکه می‌توان از کاهش بازدهی قدرت سخن گفت.

تحریم‌ها نمونه‌ای روشن از این پارادوکس هستند. تحریم می‌تواند هزینه ایجاد کند و فشار وارد کند، اما هنگامی‌که استفاده از آن به یک ابزار دائمی سیاست خارجی تبدیل شود، نه تنها کشورهای هدف بلکه دیگر بازیگران نیز به فکر کاهش آسیب‌پذیری خود می‌افتند. ایجاد مسیرهای تجاری جایگزین، استفاده از ارزهای محلی، توسعه سازوکارهای پرداخت مستقل و تنوع‌بخشی به شرکای اقتصادی، همگی می‌توانند واکنش‌هایی به همین مسئله باشند. در اینجا یک تناقض بنیادین شکل می‌گیرد: هرچه آمریکا بیشتر از وابستگی دیگران به خود به‌عنوان ابزار قدرت استفاده کند، انگیزه دیگران برای کاهش این وابستگی بیشتر می‌شود. این منطق درباره قدرت مالی آمریکا نیز صادق است. سلطه دلار و نقش محوری آمریکا در نظام مالی جهانی یکی از مهم‌ترین منابع قدرت واشنگتن است. اما هرچه دسترسی به این شبکه‌ها بیشتر به ابزار فشار سیاسی تبدیل شود، انگیزه برای ایجاد سازوکارهای جایگزین نیز افزایش می‌یابد. ممکن است این روند به معنای پایان سلطه دلار نباشد؛ اما حتی کاهش تدریجی انحصار و افزایش گزینه‌های جایگزین می‌تواند بخشی از قدرت ساختاری آمریکا را فرسوده کند.

در حوزه نظامی نیز باید میان «برتری نظامی» و «اثربخشی سیاسی» تمایز گذاشت. آمریکا همچنان از ظرفیت نظامی فوق‌العاده‌ای برخوردار است و بودجه نظامی آن از مجموع بودجه نظامی همه کشورهای دنیا بیشتر است. اما قدرت نظامی زمانی برای یک هژمون ارزش راهبردی دارد که بتواند آن را به نتایج سیاسی تبدیل کند. توانایی تخریب یک هدف با توانایی تغییر رفتار یک کنشگر یکسان نیست. توانایی پیروزی در یک عملیات نظامی‌با توانایی ساختن یک نظم سیاسی پایدار یکسان نیست. توانایی تحمیل هزینه با توانایی ایجاد تبعیت پایدار تفاوت دارد.

به همین دلیل، پرسش مهم درباره قدرت نظامی آمریکا دیگر فقط این نیست که «آیا آمریکا می‌تواند برتری نظامی خود را حفظ کند؟» بلکه این است که «این برتری تا چه اندازه هنوز می‌تواند نتایج سیاسی مطلوب واشنگتن را تولید کند؟» ممکن است آمریکا بتواند در یک جنگ ضرباتی را به طرف مقابل وارد سازد، اما نتواند صلح مطلوب خود را ایجاد کند. ممکن است بتواند هزینه‌ای سنگین بر رقیب تحمیل کند اما نتواند رفتار او را تغییر دهد. در چنین شرایطی، قدرت نظامی همچنان وجود دارد، اما بازده سیاسی آن کاهش یافته یا ناکارآمد شده است.

این مسئله به حوزه سیاست خارجی نیز سرایت می‌کند. آمریکا هنوز می‌تواند به‌تنهایی اقدام کند؛ اما توانایی اقدام یکجانبه با توانایی رهبری یکجانبه یکسان نیست. یکجانبه‌گرایی زمانی ابزار هژمونی است که دیگران آن را بپذیرند، همراهی کنند یا دست‌کم آن را بخشی از نظم مشروع موجود بدانند. اما اگر اقدام یکجانبه به شکل مستمر مقاومت ایجاد کند، متحدان را به سمت استقلال راهبردی سوق دهد و قدرت‌های متوسط و بزرگ را به سمت ایجاد ترتیبات جایگزین متمایل کند، آن‌گاه یکجانبه‌گرایی از ابزار حفظ هژمونی به عاملی برای فرسایش آن تبدیل می‌شود.

بنابراین آمریکا منزوی نشده است؛ اما می‌توان گفت که بخشی از قدرت اقناعی آن آسیب جدی دیده است. واشنگتن همچنان می‌تواند دیگران را با خود همراه کند، اما هزینه این همراه‌سازی ممکن است افزایش یافته باشد. در چنین شرایطی، رهبری بیش از گذشته به مدیریت ائتلاف، فشار و معامله نیاز پیدا می‌کند؛ در حالی که هژمونی پایدار معمولاً زمانی کم‌هزینه‌تر است که رهبری به‌عنوان امری طبیعی و مشروع پذیرفته شود.

تمام این روندها به یک پارادوکس بزرگ‌تر منتهی می‌شوند: آمریکا برای جلوگیری از افول، ممکن است در حال تولید و تسریع برخی از شرایط افول خود باشد. ترس از افول، واشنگتن را به سمت تلاش بیشتر برای حفظ برتری سوق می‌دهد. تلاش بیشتر به معنای استفاده گسترده‌تر از تحریم، فشار، قدرت نظامی، کنترل شبکه‌های مالی و ائتلاف‌هاست. این استفاده گسترده‌تر، مقاومت و موازنه‌سازی ایجاد می‌کند. مقاومت، وابستگی را کاهش می‌دهد. کاهش وابستگی، قدرت ساختاری آمریکا را محدود می‌کند. محدود شدن قدرت، واشنگتن را به استفاده بیشتر از ابزارهای سخت سوق می‌دهد. و این چرخه دوباره از ابتدا آغاز می‌شود.

این یک «چرخه خودویرانگر هژمونی» است. شاید مناسب‌ترین استعاره برای توضیح این وضعیت، داستان پادشاه میداس باشد. میداس آرزو کرد هرچه لمس می‌کند به طلا تبدیل شود. در ابتدا، این قدرت یک موهبت به نظر می‌رسید؛ اما همان چیزی که قرار بود قدرت او را افزایش دهد، در نهایت زندگی او را غیرممکن کرد. قدرت آمریکا نیز ممکن است با چنین پارادوکسی روبه‌رو باشد. دلار، تحریم، قدرت نظامی، شبکه ائتلاف‌ها و نفوذ نهادی، همگی زمانی ابزارهایی برای تولید و حفظ هژمونی آمریکا بودند. اما اگر این ابزارها بیش از اندازه و به شکلی فزاینده برای اجبار دیگران به کار گرفته شوند، ممکن است همان ابزارها دیگران را به ساختن جهانی کمتر وابسته به آمریکا سوق دهند.

آمریکا به‌جای تمرکز بر بازتولید منابع قدرت، به‌تدریج وارد مرحله‌ای شد که می‌توان آن را مصرف قدرت نامید. قدرت نظامی در جنگ‌ها و مداخلات طولانی‌مدت مصرف شد؛ قدرت مالی و جایگاه دلار بیش از پیش به ابزار تحریم و فشار تبدیل شد؛ قدرت نهادی برای اعمال فشار سیاسی و اقتصادی به کار رفت؛ و قدرت ائتلافی با مجموعه‌ای از تعهدات امنیتی، رقابت‌های ژئوپلیتیکی و تلاش مستمر برای مهار رقبای نوظهور پیوند خورد.

این بدان معنا نیست که آمریکا فردا سقوط خواهد کرد یا نظم جهانی ناگهان از آمریکامحوری خارج خواهد شد. افول هژمونیک معمولاً فرآیندی طولانی، پیچیده و غیرخطی است. آمریکا همچنان از مزیت‌های ساختاری بزرگی برخوردار است و هیچ قدرت دیگری هنوز توانایی جایگزینی کامل آن را ندارد. اما شاید پرسش اصلی نیز همین نباشد. پرسش مهم‌تر این است که آیا آمریکا می‌تواند میان «حفظ قدرت» و «مصرف کردن قدرت» تفاوت بگذارد؟

هژمونی زمانی پایدار می‌ماند که قدرت بتواند خود را بازتولید کند. اگر استفاده از قدرت، مشروعیت را کاهش دهد؛ اگر فشار اقتصادی، وابستگی را کاهش دهد؛ اگر برتری نظامی نتواند به نتایج سیاسی تبدیل شود؛ و اگر یکجانبه‌گرایی به جای رهبری، مقاومت تولید کند، آن‌گاه مسئله دیگر صرفاً ظهور رقیبان خارجی نیست. مسئله، فرسایش درونی منطق هژمونی است.

شاید بزرگ‌ترین تهدید برای هژمونی آمریکا نه چین باشد، نه روسیه و نه ظهور جنوب جهانی؛ بلکه ناتوانی واشنگتن در تشخیص این نکته باشد که دفاع از قدرت با مصرف کردن قدرت یکسان نیست. آمریکا ممکن است قدرت خود را به یکباره از دست ندهد. اما ممکن است آن را سریع‌تر از آنکه بتواند بازتولید کند، مصرف کند. این شاید یکی از مهم‌ترین پارادوکس‌های سیاست بین‌الملل در قرن بیست‌ویکم باشد: گاهی یک قدرت برای جلوگیری از سقوط، آن‌قدر به دیواره سقوط فشار می‌آورد که خود به عامل سقوط تبدیل می‌شود.

مجید مختاری، کارشناس مرکز مطالعات سیاسی و بین‌المللی

 (مسئولیت محتوای مطالب برعهده نویسندگان است و بیانگر دیدگاه‌های مرکز مطالعات سیاسی و بین‌المللی نیست)

متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
ناتو این هفته جاری ناتو یکی از مهمترین نشست های سطح عالی از زمان شروع جنگ اوکراین و تجاوز ۴۰ رزوه امریکا و رزیم صهیونیسیتی به ایران را در ترکیه برگزار می نماید ...
در چهار دهه گذشته، یکی از مهم‌ترین مفروضات مسلط بر اقتصاد سیاسی بین‌المللی آن بود که جهانی‌شدن اقتصادی، آزادسازی تجاری و گسترش زنجیره‌های تولید جهانی، به تدریج ...